![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ در زمینه پیشبرد مهارتهای زبان انگلیسی آمریکائی فعالیت می کند |
|
با عرض سلام و خسته نباشید در این پست قسمت هفتم داستان علی بابا را ترجمه کرده ام و فقط يك قسمت ديگر براي ترجمه باقي مانده است اگر به داستانهای هزار و یک شب علاقه دارید بگوئید تا داستان جذاب دیگری را هم ترجمه کنم و همانطور که گفتم این داستان توسط جاناتان اسکات در سال 1890 به انگلیسی ترجمه شده است و متن کل آن بیش از 3000 صفحه است. داستان به اینجا رسید که رئیس دزدان تصمیم گرفت که خودش به شهر برود و قضیه را بررسی کند. Accordingly he went and addressed himself to Baba Mustapha, who did him the same service he had done to the other robbers. He did not set any particular mark on the house, but examined and observed it so carefully, by passing often by it, that it was impossible for him to mistake it. بر این اساس او – رئیس دزدان – نزد بابا مصطفی رفت و خویشتن را بر او عرضه کرد همان بابا مصطفائی که خدمتی مشابه را برای دیگر دزدان انجام داده بود. او علامت خاصی را بر روی خانه نگذارد ولی با نهایت دقت آن را مشاهده کرد و بررسی نمود بدین گونه که چند بار از مقابل آن گذشت بطوری که محال بود جایش را اشتباه کند. The captain, well satisfied with his attempt, and informed of what he wanted to know, returned to the forest; and when he came into the cave, where the troop waited for him, said, "Now, comrades, nothing can prevent our full revenge, as I am certain of the house, and in my way hither I have thought how to put it into execution, but if any one can form a better expedient, let him communicate it." He then told them his contrivance; and as they approved of it, ordered them to go into the villages about, and buy nineteen mules, with thirty-eight large leather jars, one full of oil, and the others empty. رئیس دزدان که از تلاش خودش راضی و خرسند بود و از هر آنچه می خواست بداند با خبر بود. به جنگل برگشت و وقتی به درون غار آمد، همان جائی که یارانش منتظر او بودند، گفت: یاران من، هیچ چیزی نمیتواند جلو انتقام شدید ما را بگیرد چرا که من کاملا از محل خانه مطمئن هستم و در زمان آمدنم به اینجا در مورد اینکه چگونه این کار را به مرحله اجرا برسانم فکر کرده ام ولی اگر کسی میتواند راه حل بهتری را بسازد – ارائه دهد – اجازه میدهم حرفش را بزند. سپس، رئیس دزدان تدبیر و روش خودش را به آنها گفت و از آنجا که همه آن را قبول کردند، به آنها دستور داد که که به روستاهای مجاور بروند و 19 قاطر و 38 کوزه بزرگ چرمین بخرند و یکی را از روغن پر کرده ما بقی را خالی بگذارند. لغات: hither: old use, here اینجا، به اینجا، اینطرفی (این کلمه قدیمی است). expedient: a quick and effective way of dealing with a problem راه حل سریع و کارآمد. contrivance: a plan or trick to make something happen or get something for yourself, or the practice of doing this اختراع، تمهید، تدبیر، فکر بکر In two or three days' time the robbers had purchased the mules and jars, and as the mouths of the jars were rather too narrow for his purpose, the captain caused them to be widened; and after having put one of his men into each, with the weapons which he thought fit, leaving open the seam which had been undone to leave them room to breathe, he rubbed the jars on the outside with oil from the full vessel. در عرض دو یا سه روز بود که دزدان کوزه ها و قاطرها را خریده بودند و از آنجا که دهانۀ کوزه ها برای این منظور کمی باریک بود، رئیس آنها را کمی گشاد کرد و بعد از آنکه در هر یک از آنها یکی از افرادش را با سلاحی که به نظرش اندازه بود قرار داد، درز – پوشش چرمی کوزه – را همچنان باز گذاشت و زبپش را نبست تا برای آنها فضائی برای تنفس گذاشته باشد. او طرف بیرونی کوزه ها را با روغنی که در آن کوزۀ پر از روغن بود آغشته کرد. لغات: vessel: old use a container for holding liquids این کلمه در قدیم به معنی ظرف مخصوص روغن بوده است When things being thus prepared, the nineteen mules were loaded with thirty-seven robbers in jars, and the jar of oil, and the captain, as their driver, set out with them, and reached the town by the dusk of the evening, as he had intended. He led them through the streets till he came to Ali Baba's, at whose door he designed to have knocked; but was prevented by his sitting there after supper to take a little fresh air. وقتی که آنها اینگونه آماده شدند، 37 دزدی را که در کوزه ها بودند را بر 19 قاطر، بار کردند و همچنین آن کوزۀ پر از روغن را و رئیس دزدان به عنوان راه بر، با آنها رهسپار شد و همانگونه که میخواست به هنگام غروب به شهر رسید. او آنها را به سمت آن خیابان هدایت کرد تا آنجا که به درب منزل علی بابا رسید درب خانه کسی که طبق نقشه تصمیم داشت آن را بکوبد ولی توسط ساکنان خانه که بعد از شام تصمیم داشتند که هوای تازه ای استنشاق کنند – و بیرون آمده بودند - نتوانست. He stopped his mules, addressed himself to him, and said, "I have brought some oil to sell at tomorrow's market; and it is now so late that I do not know where to lodge. If I am not troublesome to you, do me the favor to let me pass the night with you, and I shall be very much obliged by your hospitality." رئیس، قاطر ها را نگه داشت و خودش را بر علی بابا عرضه کرد و گفت: مقداری روغن آورده ام تا در بازار فردا بفروشم و الان خیلی دیر شده است جوری که نمیدانم در کجا منزل کنم اگر برای شما مایۀ درد سر نیستم در حق من لطفی بکن و اجازه بده که شب را با شما باشم و من بسیار مدیون مهمان نوازی شما خواهم بود. لغات: lodge: old-fashioned to pay to live in a room in someone's house در منزل کسی اتاقی را اجاره کردن (این کلمه بدین معنی قدیمی است). Though Ali Baba had seen the captain of the robbers in the forest, and had heard him speak, it was impossible to know him in the disguise of an oil-merchant. He told him he should be welcome, and immediately opened his gates for the mules to go into the yard. At the same time he called to a slave, and ordered him, when the mules were unloaded, not only to put them into the stable, but to give them fodder; and then went to Morgiana, to bid her get a good supper for his guest. با وجود اینکه علی بابا رئیس دزدها را در جنگل دیده بود و صحبت او را هم شنیده بود، ولی با این تغییر شکل که به عنوان یک بازرگان روغن فروش ظاهر شده بود، محال بود که او را بشناسد. علی بابا به او گفت که خوش آمده است و بلافاصله درب را باز کرد که قاطرها وارد حیاط شوند. در همان دم یکی از غلامانش را صدا زد و به او دستور داد که وقتی بار قاطرها پائین گذاشته شد، نه تنها آنها را وارد اصطبل کند بلکه به آنها علوفه هم بدهد. سپس به نزد مارجیانا رفت تا به او دستور دهد که غذای خوبی را برای مهمانش آماده کند. لغات: fodder: food for farm animals علوفه، غذای حیوانات He did more. To make his guest as welcome as possible, when he saw the captain had unloaded his mules, and that they were put into the stables as he had ordered, he was looking for a place to pass the night in the air, and he brought him into the hall where he received his company. The captain excused himself on pretence of not being troublesome; but really to have room to execute his design. علی بابا به این هم بسنده نکرد. برای اینکه از مهمانانش تا آنجا که امکان داشت استقبال کرده باشد، وقتی دید که رئیس دزدان بار قاطرها را خالی کرد و قاطرها وارد اصطبل شدند همانطور که - به غلامش - دستور داده بود، در هوای آزاد دنبال جائی میگشت تا شب را بگذراند – بخوابد – و او را به درون هال برد آنجائی که از مهمانانش پذیرائی میکرد. رئیس دزدان از او عذر خواست در حالیکه وانمود میکرد که نمیخواهد مزاحم او باشد ولی در واقع دنبال مکانی میگشت که نقشه اش را اجرا کند . Ali Baba, not content to keep company with the man who had a design on his life, continued talking with him till the supper was ended, and repeating his offer of service. The captain rose up at the same time; and while Ali Baba went to speak to Morgiana he withdrew into the yard, under pretence of looking at his mules. علی بابا که – یقینا – راضی نبود که با کسی که برای زندگی اش نقشه کشیده رفاقت کند همچنان با او به صحبت پرداخت تا شام تمام شد و همچنان به او تعارف میکرد. در همان زمان رئیس دزدان بلند شد و در زمانی که علی بابا رفت تا با مارجیانا صحبت کند، به بهانه بازدید از قاطرها به حیاط رفت. Ali Baba, after charging Morgiana afresh to take care of his guest, said to her, "Tomorrow morning I design to go to the bath before daylight; take care my bathing-linen be ready, give them to Abdoollah," which was the slave's name, "and make me some good broth. After this he went to bed. علی بابا بعد از آنکه که به مارجیانا دستور داد که از مهمانش مواظبت کند به او گفت: صبح فردا قبل از روشن شدن هوا به حمام میروم، مواظب باش که رخت حمامم آماده باشد و آنها را به عبد الله بده – عبد الله نام برده اش بود – و برای من مقداری سوپ درست کن . او سپس رفت که بخوابد. لغات: afresh: if you do something afresh, you do it again from the beginning: از اول، دوباره، از نو In the mean time the captain of the robbers went to the stable to give his people orders what to do; and beginning at the first jar, and so on to the last, said to each man: "As soon as I throw some stones out of the chamber window where I lie, do not fail to cut the jar open with the knife you have about you for the purpose, and come out, and I will immediately join you." After this he returned into the house, when Morgiana taking up a light, conducted him to his chamber, where she left him; and he, to avoid any suspicion, put the light out soon after, and laid himself down in his clothes, that he might be the more ready to rise. در این اثناء رئیس دزدان به درون اصطبل رفت تا به به یارانش در مورد اینکه چه کار کنند دستورات لازم را بدهد و از اولین کوزه شروع کرد و تا آخرین کوزه ادامه داد و به هر کدام از ایشان گفت: به محض اینکه از داخل اتاقی که در آن استراحت میکنم به بیرون سنگ انداختم بدون آنکه خرابکاری کنید با چاقوهائی که برای این منظور با شماست کوزه ها را دو نیم کنید و بیرون بیائید و من بلا فاصله به شما ملحق خواهم شد. او بعد از این سخن به داخل خانه رفت که مارجیانا چراغ را روشن کرده او را به داخل اتاقش راهنمائی کرد و آنجا از او جدا شد. رئیس دزدان برای اینکه جلو هر گونه سوء ظنی را گرفته باشد بعد از رفتن او سریع چراغ را خاموش کرد و با لباسهایش دراز کشید چرا که میبایست برای برخاستن آماده باشد. Morgiana, remembering Ali Baba's orders, got his bathing-linen ready, and ordered Abdoollah to set on the pot for the broth; but while she was preparing it, the lamp went out, and there was no more oil in the house, nor any candles. What to do she did not know, for the broth must be made. Abdoollah seeing her very uneasy, said, "Do not fret and tease yourself, but go into the yard, and take some oil out of one of the jars." Morgiana thanked Abdoollah for his advice, took the oil-pot, and went into the yard; when as she came nigh the first jar, the robber within said softly, "Is it time?" مارجیانا که دستور علی بابا را به یاد داشت، رخت حمام او را آماده کرد و به عبد الله گفت که برای درست کردن سوپ، دیگچه را آماده کند ولی هنگامی که مارجیانا داشت کارش را میرسید چراغ خاموش شد و دیگر روغنی – برای روشن کردن چراغ – در خانه نبود همچنین شمعی هم نداشتند. نمیدانست که باید چه کار کند چون سوپ میباست آماده میشد. عبد الله که دید او پریشان است، به او گفت: اخم و ترشروئی نکن فقط به داخل حیاط برو و از یکی از آن کوزه ها مقداری روغن بردار. مارجیانا از عبد الله به خاطر توصیه اش تشکر کرد و ظرف روغن را گرفت و به داخل حیاط رفت و وقتی که به نزدیک اولین کوزه رسید دزدی که در درون آن بود به او گفت: آیا الان وقتش است؟ لغات: fret: to worry about something, especially when there is no need. ترشروئی کردن، اخم و تخم کردن، رو در هم کشیدن tease: to annoy someone اذیت کردن، دست انداختن nigh: near or soon نزدیکی، قریب، مجاور Though the robber spoke low, Morgiana was struck with the voice the more, because the captain, when he unloaded the mules, had taken the lids off this and all the other jars to give air to his men, who were ill enough at their ease, almost wanting room to breathe. از آنجا که دزد آهسته سخن گفت، مارجیانا کمی بیشتر جا خورد زیرا – دیده بود - رئیس دزدان هنگامی که بارها را از قاطرها پائین گذاشته بود درب کوزه و دیگر کوزه ها را برداشته بود بدین منظور که هوا به دزدها برسد دزدانی که کاملا در سختی بودند و مکانی برای نفس کشیدن میخواستند. لغات: ill at ease: not relaxed در سختی، راحت نبودن As much surprised as Morgiana naturally was at finding a man in a jar instead of the oil she wanted, many would have made such a noise as to have given an alarm, which would have been attended with fatal consequences; whereas Morgiana comprehending immediately the importance of keeping silence, from the danger Ali Baba, his family, and herself were in, and the necessity of applying a speedy remedy without noise, conceived at once the means, and collecting herself without showing the least emotions, answered, "Not yet, but presently." She went in this manner to all the jars, giving the same answer, till she came to the jar of oil. با نهایت تعجب چون مارجیانا طبیعتا بجای روغنی که میخواست، دید که در داخل کوزه مردی وجود دارد. بسیار احتمال داشت که برای باخبر کردن بقیه سر و صدائی به راه می انداخت که احتمال داشت که موجب سرانجامی مرگ بار باشد. ولی از آنجائی که مارجیانا اهمیت خاموش ماندن را فهمیده بود و اینکه علی بابا، خانواده اش و خودش در چه خطری هستند، و ضرورت به کار بستن علاجی فوری را بدون اینکه سر و صدای بکند، فهمیده بود، در همان لحظه معنای آن را فهمید و بدون آنکه احساسی از خود بروز دهد خودش را جمع کرد و جواب داد: هنوز نه ولی به زودی. او به همان روش به همه کوزه ها سر زد و همان جواب را به همه گفت تا آنجا که به کوزه پر از روغن رسید. لغات: whereas: because of a particular fact از آنجائی که ، چون، برای اینکه comprehend: to understand something that is complicated or difficult دریافتن، درک کردن، فهمیدن By this means, Morgiana found that her master Ali Baba, who thought that he had entertained an oil merchant, had admitted thirty-eight robbers into his house, regarding this pretended merchant as their captain. She made what haste she could to fill her oil-pot, and returned into her kitchen; where, as soon as she had lighted her lamp, she took a great kettle, went again to the oil-jar, filled the kettle, set it on a large wood-fire, and as soon as it boiled went and poured enough into every jar to stifle and destroy the robber within. بدین وسیله، مارجیانا دریافت که اربابش علی بابا که خیال میکرد که از یک بازرگان روغن پذیرائی کرده است – در حقیقت – 38 دزد را به خانه اش راه داده است و سپس – مارجیانا – آن مردی را که وانمود میکرد که بازرگان روغن است را به عنوان رئیس ایشان به حساب آورد. با نهایت سرعتی که میتوانست ظرف را از روغن پر کرد و به آشپزخانه اش رفت جائی که به محض اینکه چراغ را روشن کرد قوری بزرگی را گرفت و دوباره به سراغ کوزه روغن رفت، و آن را از روغن پر کرد و بر روی هیزم بزرگی از آتش گذاشت و به محض اینکه جوش آمد رفت و به مقدار کافی در هر کوزه ریخت تا دزدانی را که در آن بودند را خفه کرده و از بین ببرد. لغات: stifle: if you are stifled by something, it stops you breathing comfortably خفه کردن، خاموش کردن When this action, worthy of the courage of Morgiana, was executed without any noise, as she had projected, she returned into the kitchen with the empty kettle; and having put out the great fire she had made to boil the oil, and leaving just enough to make the broth, put out the lamp also, and remained silent; resolving not to go to rest and to observe what might follow through a window of the kitchen, which opened into the yard. هنگامی که این کار که درخور شجاعت مارجیانا بود بدون هیچ سر و صدائی طبق نقشۀ او انجام شد، او با قوری خالی به آشپزخانه باز گشت و آن آتش بزرگی را که برای به جوش آوردن روغن درست کرده بود، خاموش کرد و فقط به مقداری که سوپ را درست کند باقی گذاشت و چراغ را هم خاموش کرد و همچنان بی صدا آنجا ماند و تصمیم داشت که ادامه ندهد و از طریق پنجرۀ آشپزخانه که به حیات باز می شد ببیند چه پیش خواهد آمد. She had not waited long before the captain of the robbers got up, opened the window, and finding no light, and hearing no noise, or any one stirring in the house, gave the appointed signal, by throwing little stones, several of which hit the jars. He then listened, but not hearing or perceiving any thing, whereby he could judge that his companions stirred, he began to grow very uneasy, threw stones again a second and also a third time, and could not comprehend the reason that none of them should answer his signal. او زیاد معطل نشده بود که رئیس دزدان بلند شد و پنجره را باز کرد و دید نوری وجود ندارد و سر و صدائی و یا صدای حرکتی در خانه هم به گوشش نمیرسد از این رو با چند بار پرت کردن سنگهائی کوچک که به کوزه می خورد آن علامت مقرر را اجرا کرد. سپس گوش فرا داشت ولی نه صدائی شنید و نه چیزی از ایشان دید. بدین جهت به این قضاوت رسید که – شاید – یارانش به آرامی حرکت کرده باشند و داشت بسیار آشفته میشد و برای بار دوم و سوم سنگهائی را پرت کرد ولی نمیتوانست علت اینکه آنها به علامتش پاسخ نمیدهند را درک کند لغات: stir: to move slightly or to make something move slightly به آرامی حرکت کردن، به آرامی حرکت دادن Much alarmed, he went softly down into the yard, and going to the first jar, whilst asking the robber whom he thought alive if he was in readiness, smelt the hot boiled oil, which sent forth a steam out of the jar. Hence he suspected that his plot to murder Ali Baba and plunder his house was discovered. Examining all the jars one after another, he found that all his gang were dead; and by the oil he missed out of the last jar guessed the means and manner of their death. Enraged to despair at having failed in his design, he forced the lock of a door that led from the yard to the garden, and climbing over the walls, made his escape. با ترس بسیار به آرامی به داخل حیات رفته و به سمت اولین کوزه حرکت کرد در حالیکه که از اولین دزد که خیال میکرد زنده است می پرسید که آیا آماده است، بوی روغن داغ جوشیده به مشامش رسید که که به شکل بخاری از درون کوزه به بیرون متصاعد بود. او از این رو گمان برد که نقشه اش برای کشتن علی بابا و غارت خانه اش لو رفته است. با بررسی تمامی کوزه ها یکی پس از دیگری فهمید که همه یارانش مرده اند و با دید مقدار روغنی که از کوزۀ آخری کم شده بود، وسیله و شیوۀ از بین رفتن یارانش را حدس زد. او در حالیکه از ناکام ماندن نقشه اش که ناامیدش کرده بود خشمگین بود به سمت قفل دری که در جلو حیاط به سمت باغ باز میشد حرکت کرد و از دیوارها بالا رفت و فرار نمود. When Morgiana heard no noise, and found, after waiting some time, that the captain did not return, she concluded that he had chosen rather to make his escape by the garden than the street-door, which was double locked. Satisfied and pleased to have succeeded so well, in saving her master and family, she went to bed. مارجیانا وقتی صدائی نشنید و بعد از اندکی درنگ دید که رئیس دزدها برنگشته است به این نتیجه رسید که او بجای فرار از دربی که به خیابان باز میشد باید فرار از راه باغ را انتخاب کرده باشد که دربش دو قفله بود. او در حالیکه راضی و خوشنود بود از اینکه به این خوبی موفق شده است که جان ارباب و خانوادۀ خودش را حفظ کند، رفت که بخوابد. Ali Baba rose before daylight, and, followed by his slave, went to the baths, entirely ignorant of the important event which had happened at home; for Morgiana had not thought it safe to wake him before, for fear of losing her opportunity; and after her successful exploit she thought it needless to disturb him. علی بابا قبل از سپیده دم از خواب بیدار شد و به دنبال غلامش به راه افتاد و به حمام رفت در حالیکه کاملا از آن واقعه مهم که در خانه اتفاق افتاده بود بی خبر بود چرا که مارجیانا تصور نمی کرد که بیدار کردن او بی خطر باشد – تصور میکرد بیدار کردن او خطرناک باشد – زیرا میترسید که فرصت خود را از دست بدهد و بعد از آن عمل موفقیت آمیر خود باز فکر کرد که ضرورتی ندارد که خاطر او را پریشان کند. لغات: exploit: a brave and exciting adventure that someone has had کار برجسته، شاهکار، عمل موفقیت آمیز When he returned from the baths, the sun was risen; he was very much surprised to see the oil-jars, and that the merchant was not gone with the mules. He asked Morgiana, who opened the door, and had let all things stand as they were? "My good master," answered she, "God preserve you and all your family; you will be better informed of what you wish to know when you have seen what I have to show you, if you will but give yourself the trouble to follow me." وقتی او از حمام برگشت، آفتاب طلوع کرده بود. او بسیار متعجب شد وقتی کوزه های روغن را دید و اینکه بازرگان هنوز با قاطرها نرفته است. او از مارجیانا پرسید که چه کسی درب را باز کرد و اجازه داده همه آنها – کوزه ها – در آنجا به آن وضع در بیایند؟ مارجیانا در جواب گفت: ای ارباب خوبم! خدا تو و تمام خانواده ات را حفظ کرد. حال وقتی خودت آنچه را که من می بایست به تو نشان بدهم را دیده ای، بهتر است که از آنچه می خواهی بدانی با خبر شوی البته اگر بخواهی، ولی این زحمت را به خودت بده که به دنبال من بیائی. As soon as Morgiana had shut the door, Ali Baba followed her; when she requested him to look into the first jar and see if there was any oil. Ali Baba did so, and seeing a man, started back in alarm, and cried out. "Do not be afraid," said Morgiana, "the man you see there can neither do you nor any body else any harm. He is dead." "Ah, Morgiana!" said Ali Baba, "what is it you show me? Explain yourself." "I will," replied Morgiana; "moderate your astonishment, and do not excite the curiosity of your neighbors; for it is of great importance to keep this affair secret. Look into all the other jars." به محض اینکه مارجیانا درب را بست، علی بابا به دنبال او به راه افتاد و مارجیانا از او خواست که به درون اولین کوزه نگاه کند تا ببیند که آیا در آن روغنی هست. علی بابا هم نگاه کرد و مردی را دید. با وحشت به عقب پرید و فریادی کشید. ماجیانا به او گفت: نترس مردی را که دیدی نه به تو و نه به کسی دیگر نمی تواند صدمه ای بزند او مرده است. علی بابا گفت: آه مارجیانا این چه چیزی است که به من نشان میدهی؟ توضیح بده. مارجیانا گفت: خواهم گفت حیرتت را کمتر کن و حس کنجکاوی همسایگانت را بر نیانگیز چون پنهان نگه داشتن این مسئله خیلی مهم است. به داخل بقیۀ کوزه ها نگاه کن. لغات: moderate: to make something less extreme or violent, or to become less extreme or violent تعدیل کردن، ملایم کردن، از شدت کاستن Ali Baba examined all the other jars, one after another: and when he came to that which had the oil in, found it prodigiously sunk, and stood for some time motionless, sometimes looking at the jars, and sometimes at Morgiana, without saying a word, so great was his surprise: at last, when he had recovered himself, he said, "And what is become of the merchant?" علی بابا ما بقی کوزه ها را یکی پس از دیگری نگاه کرد و وقتی به آن کوزه ای که درونش روغن بود رسید دید که به طرز عجیبی کم شده است و برای مدتی بی حرکت ماند و بدون آنکه سخنی بگوید گاه به کوزه نگاه میکرد و گاه به مارجیانا و بسیار متعجب بود. سر آخر وقتی به خودش مسلط شد گفت: چه اتفاقی برای بازرگان افتاده است؟ لغات: prodigious: very large or great in a surprising or impressive way حیرت آور، شگرف، شگفت sink: to move downwards to a lower level فرو رفتن، کم شدن، پائین رفتن "Merchant!" answered she, "he is as much one as I am; I will tell you who he is, and what is become of him; but you had better hear the story in your own chamber; for it is time for your health that you had your broth after your bathing." While Ali Baba retired to his chamber, Morgiana went into the kitchen to fetch the broth, but before he would drink it, he first entreated her to satisfy his impatience, and tell him what had happened, with all the circumstances; and she obeyed him. مارجیانا گفت: بازرگان؟ او دقیقا یکنفر مثل من است – صحیح و سالم – به تو خواهم گفت که او کیست و چه اتفاقی برای او افتاده است. ولی بهتر است که درون اتاق خودت این داستان را بشنوی زیرا وقت این است که بعد از استحمام برای سلامتی ات سوپت را بخوری. وقتی علی بابا برای استراحت به درون اتاقش رفت مارجیانا به درون آشپرخانه رفت تا سوپ را بیاورد ولی – علی بابا – قبل از اینکه از سوپ بخورد از او خواست که بی صبری اش را بی پاسخ نگذارد و با همه جزئیات به او بگوید که چه اتفاقی افتاده است و او هم اطاعت کرد. لغات: entreat: to ask someone, in a very emotional way, to do something for you در خواست کردن، التماس کردن، استدعا کردن circumstance: an event or occurrence in details جزئیات واقعه ، تفصیل ماجرا "Last night, sir," said she, "when you were gone to bed, I got your bathing- linens ready, and gave them to Abdoollah; afterwards I set on the pot for the broth, but as I was preparing the materials, the lamp, for want of oil, went out; and as there was not a drop more in the house, I looked for a candle, but could not find one: Abdoollah seeing me vexed, put me in mind of the jars of oil which stood in the yard. I took the oil-pot, went directly to the jar which stood nearest to me; and when I came to it, heard a voice within, saying, 'Is it time?' او گفت: آقا! شب گذشته وقتی رفتی بخوابی من رخت حمامت را آماده کرم و به عبد الله دادم، بعد از آن برای دست کردن سوپ، دیگچه را بار گذاشتم ولی همچنانکه موادش را آماده میکردم بدلیل نبود روغن، چراغ خاموش شد و از آنجا که در خانه حتی یک قطره بیشتر هم روغن نبود، به دنبال شمع رفتم ولی – حتی – یک شمع را هم پیدا نکردم. عبد الله که من را در حال ناراحتی دید قضیۀ کوزه های روغنی که در حیات بود را به خاطرم آورد. من ظرف روغنی را گرفتم و مستقیما به سمت کوزه ای که به من نزدیک تر بودم رفتم و وقتی به آن رسیدم صدائی را از درون آن شنیدم که میگفت آیا الان وقتش است؟ لغات: vexed: annoyed or worried رنجور، ناراحت Without being dismayed, and comprehending immediately the malicious intention of the pretended oil-merchant, I answered, 'Not yet, but presently.' I then went to the next, when another voice asked me the same question, and I returned the same answer; and so on, till I came to the last, which I found full of oil; with which I filled my pot. بدون آنکه بترسم و وقتی سریع قصد سوء آن کسی که وانمود میکرد بازرگان روغن را فهمیدم در جواب گفتم: هنوز نه ولی به زودی. سپس سراغ کوزۀ بعدی رفتم و وقتی صدای دیگر همان سوال را از من پرسید و من همان جواب را به او دادم و به همین صورت تا به آخری رسیدم و دیدم پر از روغن است ظرفم را پر کردم. لغات: dismayed: worried, disappointed, and upset when something unpleasant happens ناراحت، ترسیده، نگران malicious: very unkind and cruel, and deliberately behaving in a way that is likely to upset or hurt someone. بد اندیش، بدخواه "When I considered that there were thirty seven robbers in the yard, who only waited for a signal to be given by the captain, whom you took to be an oil-merchant, and entertained so handsomely, I thought there was no time to be lost; I carried my pot of oil into the kitchen, lighted the lamp, afterwards took the biggest kettle I had, went and filled it full of oil, set it on the fire to boil, and then poured as much into each jar as was sufficient to prevent them from executing the pernicious design they had meditated: after this I retired into the kitchen, and put out the lamp; but before I went to bed, waited at the window to know what measures the pretended merchant would take. وقتی فهمیدم که 37 دزد در حیات هستند که فقط منتظر علامتی هستند که از ناحیه رئیسشان صادر شود همان کس که خیال کردی بازرگان روغن است و آن گونه سخاوتمندانه از او پذیرائی کردی، با خودم اندیشیدم که وقتی برای تلف کردن ندارم ظرف روغن را به داخل آشپزخانه بردم و چراغ را روشن کردم و سپس بزرگترین قوری ای که داشتم را گرفتم و رفتم و پر از روغن کردم و روی آتش نهادم تا به جوش آید. سپس آنقدر در داخل هر کوزه ریختم که برای مانع شدن از اجرای نقشۀ مهلکی که در سر می پروراندند کافی باشد. سپس به درون آشپزخانه رفتم و چراغ را خاموش کردم ولی قبل از اینکه بروم بخوابم دم پنجره منتظر ماندم تا ببینم آن مرد که وانمود میکرد بازرگان است چه تدبیری می اندیشد. لغات: handsomely: food or money, in a way that is larger than what is needed or expected سخاوتمندانه، مطبوع execute: to do something that has been carefully planned اجرا کردن، مطابق نقشه به مرحله اجرا در آوردن pernicious: very harmful or evil, often in a way that you do not notice easily زیان آور، مهلک، نابود کنند، مضر meditate: to think seriously and deeply about something اندیشه کردن، تعمق کردن، تدبیر کردن "After I had watched some time for the signal, he threw some stones out of the window against the jars, but neither hearing nor perceiving any body stirring, after throwing three times, he came down, when I saw him go to every jar, after which, through the darkness of the night, I lost sight of him. I waited some time longer, and finding that he did not return, doubted not but that, seeing he had missed his aim, he had made his escape over the walls of the garden. Persuaded that the house was now safe, I went to bed. بعد از آنکه دیدم که او به عنوان علامت چند عدد سنگ را در برابر کوزه ها انداخت ولی نه صدائی شنید و نه از کسی جنبشی احساس کرد، بعد از سه نوبت سنگ انداختن پائین آمد و دیدم که به هر کوزه سری زد و سپس در میان تاریکی شب دیگر او را ندیدم. اندکی بیشتر درنگ کردم و دیدم که او بر نگشته است بدون شک بخاطر دیدن اینکه هدفش را از دست داده است از بالای دیوار باغ فرار کرد. من که متقاعد شده بودم که خانه دیگر امن شده است رفتم و خوابیدم. "This," said Morgiana, "is the account you asked of me; and I am convinced it is the consequence of what I observed some days ago, but did not think fit to acquaint you with: for when I came in one morning early, I found our street door marked with white chalk, and the next morning with red; upon which, both times, without knowing what was the intention of those chalks, I marked two or three neighbors' doors on each side in the same manner. مارجیانا – سپس – گفت: این گزارش چیزی بود که از من خواسته بودی و من مطمئنم که این پیامد چیزی است که من چند روز قبل مشاهده کردم ولی تصور کردم که خوب نیست تو را مطلع کنم، یک روز صبح علی الطلوع که به درون خانه می آمدم دیدم که درب خانه ما که به خیابان باز میشود با گچی سفید رنگ، علامت خورده است و روز بعد با گچ قرمز که در هر دو بار بدون اینکه بدانم معنی این علامتها چیست، به همان شکل در هر طرف دو یا سه درب از همسایه ها را علامت زدم لغات: convince: to make someone feel certain that something is true کسی را از صحت چیزی مطمئن ساختن، به کسی در مورد درستی چیزی اطمینان دادن acquaint: to give someone information about something: کسی را با خبر کردن، به کسی مطلبی را ارائه دادن If you reflect on this, and what has since happened, you will find it to be a plot of the robbers of the forest, all this shows that they had sworn your destruction, and it is proper you should be upon your guard, while there is one of them alive: for my part I shall neglect nothing necessary to your preservation, as I am in duty bound." اگر روی این نکته و آنچه بعدش اتفاق افتاد فکر کنی خواهی فهمید که این نقشۀ دزدهای جنگل بوده است اینها همه بیانگر این است که آنها برای نابودی تو قسم خورده اند و مناسب است که تو مواظب خودت باشی چرا که یکی از آن دزدها زنده است . من به سهم خودم در مورد محافظت از تو چیزی فروگزار نکردم و الان خیلی کار دارم. لغات: reflect on: to think carefully about something, or to say something that you have been thinking about. فکر کردن، اندیشیدن، تفکر کردن be duty bound: to feel that you ought to do something, because it is morally right or your duty to do it گرفتار بودن، کار داشتن
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم مرداد 1386ساعت توسط سید مهدی توکل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر مطلبی که در این وبلاگ می بینید یا از کتابهای معتبر گرفته شده یا از چند نفر آمریکائی زبان که باهاشون دوست بودم پرسیده شده است خیالتان جمع باشد که ترجمه ها معادلها و همه مطالب کاملا رایج و درست و کاربردی هستند.
برای دیدن فهرست وبلاگ به لینک "فهرست نوشته های وبلاگ آموزش زبان آمریکائی" که در لیس پیوندهای روزانه آمده است مراجعه کنید. در خبر عنواني که در بالاي صفحه است عضو شوید تا از آخرین اخبار وبلاگ از طریق ایمیل باخبر شوید. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
مکالمات روزمره ترجمه مطبوعاتی ترجمه فیلم ترجمه متون دینی ترجمه متون دشوار شکلهای مختلف کلمه آموزش لغات تافل ترجمه داستان کلاسیک ترجمه داستان هزار و یک شب |
|
RSS
|